تبليغاتX
گل همیشه بهار

نگاهم‌ مدام‌ عوض‌ مي‌شود. مثلا امشب‌ به‌ كوك‌ ساعت‌ نياز ندارم‌، درك‌ خروس‌ همسايه‌ را از آمدن‌سحر جدي‌ خواهم‌ گرفت‌! فردا به‌ جاي‌ آدم‌ها به‌ راه‌ها و جاده‌هايي‌ كه‌ قدم‌ها را به‌ انتظار نشسته‌اند، نگاه‌مي‌كنم‌. به‌ شاخه‌اي‌ كه‌ مي‌داند گنجشكي‌ قرار است‌ روي‌ آن‌ لانه‌ بسازد و به‌ باد كه‌ بال‌ كبوتري‌ را به‌ بازي‌خواهد گرفت‌.
    فردا كوزه‌اي‌، دختركي‌ را در كوهپايه‌اي‌ دور انتخاب‌ خواهد كرد تا با آن‌ از چشمه‌ آب‌ بياورد.
    فردا صحنه‌اي‌ غم‌انگيز منتظر گريه‌ نشسته‌ و قهقهه‌ خنده‌اي‌ در حنجره‌اي‌ مانده‌ تا پاي‌ مردي‌شيك‌پوش‌ و جدي‌ روي‌ پوست‌ موز ليز بخورد و زني‌ از خنده‌ ريسه‌ برود!
    چرا تا به‌ حال‌ به‌ اين‌ فكر نكرده‌ بودم‌ كه‌ شن‌هاي‌ ساحل‌ روي‌ هم‌ تلنبار شده‌اند تا دريا تمام‌ شود؟
    نگاهم‌ فردا به‌ پلي‌ خواهد بود كه‌ زمستان‌ها براي‌ سيلاب‌ شكلك‌ در مي‌آورد. به‌ كلاغي‌ كه‌ بدون‌ چترزير باران‌ راه‌ مي‌رود و به‌ چمن‌هايي‌ كه‌ پاهاي‌ بدون‌ كفش‌ كبوترها را قلقلك‌ مي‌دهند!
    فردا به‌ پنجره‌اي‌ نگاه‌ كن‌ كه‌ بيشتر از تو به‌ ميخك‌هاي‌ باغچه‌ نگاه‌ مي‌كند و به‌ توت‌ فرنگي‌ كه‌ به‌چشم‌هايت‌ لبخند مي‌زند و به‌ دنيا آمد تا فقط براي‌ چند لحظه‌ طعم‌ دهان‌ تو را ميخوش‌ كند.
    فردا به‌ ماهيگير نگاه‌ نمي‌كنم‌، چرا فكر نكنم‌ كه‌ ماهي‌ به‌ قلاب‌ ماهيگيري‌ات‌ زل‌ خواهد زد و با بقيه‌ به‌زبان‌ ماهي‌ها خداحافظي‌ كرده‌ و خواهد گفت‌: «نوبت‌ من‌ هم‌ رسيد، خداحافظ دوستان‌!»
    فردا به‌ پروانه‌هايي‌ نگاه‌ كن‌ كه‌ حاضر است‌ لاي‌ دفتر خاطرات‌ تو خشك‌ شود. و به‌ چرخيدن‌ كلاغ‌ به‌دور خودش‌ وقتي‌ كه‌ جواهري‌ از زير خاك‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كند.
    چرا فكر نكنم‌ مثنوي‌ سال‌ها آماده‌ بود تا مولوي‌ آن‌ را بسرايد؟ و ترانه‌ها به‌ دنبال‌ خواننده‌ مي‌گردند؟آن‌ درخت‌ مي‌دانست‌ كه‌ روزي‌ چوبي‌ باريك‌ در دست‌ بتهوون‌ خواهد شد تا به‌ كمك‌ آن‌ سمفوني‌ شماره‌نه‌ را رهبري‌ كند و جاودانه‌ شود.
    فردا به‌ جاي‌ آب‌ پاشي‌، به‌ انتظار شمشادها براي‌ مشتي‌ آب‌ نگاه‌ خواهم‌ كرد و به‌ بوي‌ تلخ‌ سبزه‌اش‌ كه‌قرار است‌ مشامم‌ را پر كند.
    تو هم‌ به‌ «بعد از ظهر» فردا نگاه‌ كن‌ كه‌ دو ليوان‌ چاي‌ و ليمو و گپي‌ دو نفره‌ آن‌ را به‌ «غروب‌» مي‌رسانند.و به‌ كلاه‌ كهنه‌اي‌ كه‌ ترجيح‌ مي‌دهد روزهاي‌ آخر عمرش‌ را بر سر يك‌ مترسك‌ در مزرعه‌اي‌ دور باشد.
    فردا شب‌ باز كسي‌ هست‌ كه‌ به‌ سونات‌ مهتاب‌ گوش‌ دهد، اما ماه‌ براي‌ فرار از تنهايي‌ در بركه‌اي‌ پر ازآب‌ شنا خواهد كرد در حالي‌ كه‌ سونات‌ قورباغه‌ را به‌ سونات‌ مهتاب‌ ترجيح‌ مي‌دهند.
    فردا روز ديگري‌ است‌ و نگاهم‌ مي‌تواند عوض‌ شود در حالي‌ كه‌ چشم‌هايم‌ هميشه‌ ميشي‌ باقي‌خواهد ماند!

يك‌ شب‌ مانده‌ به‌ بهار تقويم‌ها تمام‌ مي‌شوند

چند روز چند تقويم‌ را با نگاه‌ تكراري‌ات‌ تمام‌ كرده‌اي‌؟تو نگهبان‌ چند خاطره‌ خاموشي‌؟ كدام‌ اميد را در لحظه‌هاي‌ رفته‌ جا گذاشتي‌؟ چند روز در پيله‌ بودي‌ وچند بار پروانه‌گي‌ كردي‌؟ افسوس‌ بس‌ است‌ روزهاي‌ پرمعما در راهند. مگذار افسون‌ بزرگ‌ زندگي‌ با قدكشيدنت‌ كوچك‌ شود. هيچ‌ به‌ بال‌ يك‌ پروانه‌ خوب‌ نگاه‌ كرده‌اي‌؟ نگو كه‌ زندگي‌ بي‌تفاوتي‌ در برابرتكرارهاست‌. هر وقت‌ دلتنگ‌ شدي‌ مثل‌ آسمان‌ بي‌بهانه‌ ببار آنقدر ببار كه‌ دوباره‌ آبي‌ و آفتابي‌ شوي‌.زندگي‌ تكرار آبي‌ و آفتابي‌ شدن‌ هم‌ هست‌. رنج‌ها نمي‌مانند. اين‌ تويي‌ كه‌ از هيچ‌ و نيامده‌ تصويرهاي‌غم‌انگيز مي‌سازي‌.
    گرسنه‌ با ابر پفي‌ سفيد آسمان‌ نيمروي‌ خيالي‌ درست‌ مي‌كند و عاشق‌ نيمرخ‌ يار را در همان‌ ابرمي‌بيند!
    با من‌ از روياهايت‌ بگو. بگو كنار آمدن‌ كدام‌ آرزو چادر زده‌اي‌؟
    تو از رفتن‌ بارها بازگشته‌اي‌ و هميشه‌ جاده‌ها و ماشين‌ها تو را با خود برده‌اند. گاهي‌ به‌ علف‌هاي‌ كنارجاده‌ نگاه‌ كن‌. روي‌ آنها پا برهنه‌ پا بگذار و نرمي‌ و خنكي‌شان‌ را در حالي‌ كه‌ به‌ آسمان‌ آبي‌ خيره‌مي‌شوي‌ خوب‌ احساس‌ كن‌.
    خنده‌ها را در خيابان‌ ديروز جا مگذار و از پشت‌ پنجره‌ باران‌ خورده‌ به‌ ماه‌ نگاه‌ كن‌. شبي‌ در تقويم‌هست‌ كه‌ تو نمي‌داني‌ كدام‌ شب‌ است‌ و آن‌ شب‌ آخرين‌ شبي‌ است‌ كه‌ ماه‌ ترا مي‌بيند. وقت‌ زيادي‌نداريم‌ مگذار بر معبد چشمهايت‌ گرد خستگي‌ بنشيند تا مي‌تواني‌ در باران‌ به‌ گل‌ها و چشم‌ها نگاه‌ كن‌.
    وقتي‌ باران‌ شاعرانه‌ترين‌ آهنگ‌ دريايي‌اش‌ را مي‌نوازد لحظه‌هاي‌ انتظار را به‌ اميد ديدار ترانه‌ كن‌. باش‌.در لحظه‌ها باش‌ و تا مي‌تواني‌ زندگي‌ كن‌.

كجا روم‌ كه‌ رفته‌ باشم‌؟!

اينجا مكان‌ امن‌ است‌ و همه‌ جا در آن‌ جا دارد. همه‌ جاها در يك‌ جا. رفتن‌چرا، مكان‌ها مي‌آيند، يعني‌ هستند. بيهوده‌ از راه‌ نگوييد همه‌ موج‌ها در ذره‌ است‌. پادشاه‌ ذره‌ و لحظه‌منم‌! چه‌ فرقي‌ مي‌كند چه‌ و كه‌ هستم‌، قافله‌ در قافله‌ سويم‌ مي‌آيد. چه‌ فرقي‌ مي‌كند چه‌ اسمي‌ داشته‌باشم‌ وقتي‌ هر كلمه‌ و صدايي‌ از او مي‌آيد؟ تو رحمت‌ باش‌، بركت‌ باش‌. خبير باش‌. ستاره‌ باش‌. زهراباش‌. خورشيد باش‌. ستار باش‌. حكيم‌ باش‌. ماه‌ و زمين‌ باش‌. اصلا هر اسمي‌ باش‌ ولي‌ با مسمي‌ باش‌!اسم‌ها را مي‌فهمم‌. فرشته‌ مهربان‌ بيا تا برايت‌ بگويم‌ كه‌ فرشتگي‌ در تو چه‌ حال‌ و هوايي‌ دارد. وقتي‌بالهايت‌ را روي‌ شانه‌هايت‌ سوار مي‌كرد، آن‌ را حس‌ كردم‌.
    نه‌ همه‌ راز را ديدن‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از پرده‌ را كنار زدن‌ هم‌ عشق‌ است‌! به‌ آب‌ رود نگاه‌ كن‌، از ميان‌ آب‌ شن‌و سنگ‌هاي‌ كف‌ رودخانه‌ را ديده‌اي‌؟ از وراي‌ گوشت‌ و خون‌، آب‌ و گل‌ را ديده‌اي‌؟ آن‌ دمي‌ كه‌ خاك‌ راانسان‌ مي‌كند چه‌ آن‌ را هم‌ حس‌ كرده‌اي‌؟ خورشيد خيال‌ را چند بار دور بزني‌ باورت‌ مي‌شود كه‌ جرقه‌كوچكي‌ از جاودانگي‌ را ديده‌اي‌؟ ديگر دلم‌ براي‌ ستاره‌هاي‌ خاموش‌ نمي‌سوزد. عدم‌ نيست‌، هر چه‌هست‌ جاودانگي‌ است‌. فرصت‌ ديدن‌ درون‌ آينه‌ را خوش‌ است‌. حتي‌ آن‌ سوي‌ آينه‌ را هم‌ مي‌بيني‌ و هرچه‌ بيشتر مي‌بيني‌ ديدن‌ خود غيرممكن‌تر مي‌شود. محو شدن‌ هم‌ ظرفيت‌ مي‌خواهد. وقت‌ مي‌خواهد.شتاب‌ نكن‌. راضي‌ باش‌. همين‌ حالا هم‌ اصلا تو نيستي‌، فقط باور نداري‌!

ريگي‌ را با دست‌ به‌ سمت‌ دريا پرت‌ كردم‌

ريگي‌ را با دست‌ به‌ سمت‌ دريا پرت‌ كردم‌، آدم‌هاي‌ دور و برم‌ خنديدند، شب‌ اما شهابي‌ از آسمان‌افتاد، شايد يك‌ تخم‌ ماهي‌ يا موجودي‌ كوچك‌ دريايي‌ را با پرتاب‌ سنگم‌ از بين‌ برده‌ باشم‌ شايد هم‌ بي‌آن‌كه‌ چيزي‌ از بين‌ رفته‌ باشد براي‌ جلبك‌هاي‌ به‌ دنيا نيامده‌ مأوايي‌ پرت‌ كرده‌ باشم‌!
    اما سنگ‌ كنار ريگ‌ امشب‌ نبودش‌ را حس‌ خواهد كرد. از كجا مي‌داني‌ كه‌ دلتنگ‌ نمي‌شود، چون‌ سنگ‌است‌؟!
    حجم‌ دريا با پرتاب‌ ريگ‌ من‌ بيشتر شد و به‌ اندازه‌ي‌ يك‌ ريگ‌ آب‌ بالاتر آمد و چند شن‌ بيشتر خيس‌شد. تكه‌اي‌ نان‌ اما روي‌ همان‌ چند شن‌ افتاده‌ بود، چند لحظه‌ بعد پنج‌ ماهي‌ تريت‌ نان‌ را در آب‌ بلعيدند.آن‌ ماهي‌ها وقتي‌ شكم‌شان‌ سير شد عاشق‌ شدند. به‌ زودي‌ بچه‌ ماهي‌هاي‌ بيشتري‌ در دريا زندگي‌خواهند كرد.
    وقتي‌ سنگ‌ را با شدت‌ پرت‌ كردم‌ شتاب‌ باد در مسير پرتاب‌ ريگ‌ بيشتر شد، حس‌ كردم‌ پروانه‌اي‌ آن‌طرف‌تر به‌ دام‌ عنكبوت‌ افتاد، چند دانه‌ هاگ‌ اما جابجا شد. گل‌ها و گياهاني‌ در راهند و زنبورهايي‌ كه‌منتظرند گل‌ها از غنچگي‌ بيرون‌ بيايند تا شهد آن‌ها را بمكند و عسل‌هاي‌ شيرين‌ را در كندوهايشان‌ انباركنند. آدم‌ها عسل‌ها را خواهند خورد و سرخوشانه‌ شايد به‌ سوي‌ دريا برانند. در ميان‌ آن‌ها شايد كسي‌بخواهد از سر شوق‌ ريگي‌ را به‌ ميان‌ آب‌ پرتاب‌ كند و اين‌ گونه‌ بازي‌ زندگي‌ به‌ گونه‌اي‌ مشابه‌ مكررخواهد شد.

عزاداران‌ سياهپوش‌ زنجيرها را بر پشت‌ خود مي‌كوبند

عزاداران‌ سياهپوش‌ زنجيرها را بر پشت‌ خود مي‌كوبند و من‌ به‌ سهم‌ حسين‌(ع‌) از نور مي‌انديشم‌ و به‌گنج‌ يقيني‌ كه‌ در دلش‌ بود. روزي‌ فاطمه‌(س‌) پسري‌ به‌ دنيا آورد كه‌ تنها جبرئيل‌(ع‌) و پيامبر(ص‌)مي‌دانستند چه‌ مسئوليت‌ سنگيني‌ بر دوش‌ اوست‌. نور علي‌ النوري‌ كه‌ قرار بود پدر نه‌ امام‌ باشد و آخرين‌آن‌ها قائم‌(ع‌) است‌ كه‌ هر جمعه‌ به‌ هواي‌ استشمام‌ بوي‌ نرگسش‌ عميق‌تر نفس‌ مي‌كشيم‌. عزاداران‌،حسين‌ حسين‌ مي‌گويند و من‌ شبير شبير! حسين‌ پسرعلي‌(ع‌) است‌ و علي‌ براي‌ پيامبر حكم‌ هارون‌ براي‌موسي‌ را داشت‌. وقتي‌ حسين‌ به‌ دنيا آمد، جبرئيل‌ فرود آمد و از جانب‌ خداوند به‌ پيامبر تبريك‌ گفت‌ وآنگاه‌ عرضه‌ داشت‌: «خداوند عزوجل‌ به‌ تو فرمان‌ مي‌دهد كه‌ كودك‌ را به‌ نام‌ پسر هارون‌ نامگذاري‌ كني‌».پيامبر پرسيد: «نام‌ پسر هارون‌ چه‌ بوده‌ است‌؟» جبرئيل‌ گفت‌: «شبير» پيامبر فرمود: «زبان‌ من‌ عربي‌است‌». جبرئيل‌ گفت‌: «نامش‌ را حسين‌ بگذار». صداي‌ سنج‌ و دمامه‌ عزاداران‌ خوزستاني‌ مرا به‌ عاشورامي‌برد. روزي‌ كه‌ انتخاب‌ مرگ‌ شرافتمندانه‌، گنج‌ درون‌ حسين‌(ع‌) را به‌ ظهور مي‌رساند. كسي‌ كه‌ پيامبرتحمل‌ شنيدن‌ گريه‌اش‌ را نداشت‌ و بر پشت‌ آن‌ حضرت‌ مي‌نشست‌ حالا در صحراي‌ كربلا آزارها مي‌بينداما نور يقينش‌ چشم‌ دشمنان‌ را كور مي‌كند و او پايداري‌ و فداكاري‌ منحصر به‌ فردش‌ را براي‌ ما به‌ يادگارمي‌گذارد. حسين‌(ع‌) كربلا را تاب‌ مي‌آورد چون‌ پسر علي‌(ع‌) است‌ و سي‌ سال‌ ياور پدر در همه‌ حوادث‌پرتلاطم‌ دوران‌ آن‌ حضرت‌ بوده‌ است‌. حسين‌ ده‌ سال‌ انديشيد و به‌ ارزيابي‌ حوادث‌ زمان‌ پرداخت‌، نه‌،با يزيد نمي‌شد بيعت‌ كرد، مردم‌ حتي‌ «سدالباب‌» را از ياد برده‌ بودند! صداي‌ حسين‌ حسين‌ در گوش‌جانم‌ مي‌پيچد. در روز كربلا بر پشت‌ مبارك‌ حضرت‌ اثر چيزي‌ ديده‌ شده‌، درباره‌ آن‌ از امام‌زين‌العابدين‌(ع‌) پرسيدند، فرمود: «اثر كيسه‌هايي‌ است‌ كه‌ بر پشت‌ خود مي‌نهاد و به‌ خانه‌هاي‌ زنان‌بي‌سرپست‌ و يتيمان‌ و مستمندان‌ مي‌برد». از ميان‌ شيپور عزا آهنگ‌ شهادت‌ حسين‌ مي‌آيد هم‌ او كه‌پيامبر درباره‌اش‌ گفت‌: «حسين‌ از من‌ است‌ و من‌ از حسينم‌. خداوند دوست‌ دارد كسي‌ را كه‌ حسين‌ رادوست‌ دارد». او شهيد مي‌شود تا نفحه‌اي‌ حياتي‌ در جان‌ امت‌ رو به‌ موت‌ بدمد. وصيتنامه‌ سرگشاده‌ ونوشته‌اي‌ سربسته‌ از سيدالشهداء بر جا مي‌ماند. مي‌گويند همه‌ آنچه‌ از زمان‌ خلقت‌ آدم‌ تا پايان‌ دنيا موردنياز فرزندان‌ آدم‌ بوده‌ و هست‌ در آن‌ نوشته‌ سربسته‌ وجود دارد. اصلا حرف‌هاي‌ حسين‌(ع‌) همه‌ دروازه‌نجات‌ است‌. پرسيدند: «چگونه‌ صبح‌ را آغاز كردي‌؟» حضرت‌ فرمود: «صبح‌ را آغاز نمودم‌ در حالي‌ كه‌پروردگار بالاي‌ سرم‌ و آتش‌ پيش‌ رويم‌ بود. مرگ‌ جوينده‌ام‌ و حساب‌ الهي‌ فراگيرم‌ مي‌باشد، چنين‌ روزي‌من‌ در گرو كردار خويشم‌، نه‌ آنچه‌ دوست‌ دارم‌ پيدا مي‌كنم‌ و نه‌ آنچه‌ نمي‌پسندم‌ از خود مي‌رانم‌ و همه‌كارها در اختيار ديگري‌ است‌، اگر بخواهد عذابم‌ مي‌كند و اگر بخواهد از من‌ مي‌گذرد، بنابراين‌ كدام‌ فقيراز من‌ نيازمندتر است‌»...
    اي‌ خداي‌ عرفه‌ به‌ حق‌ دعاي‌ حسين‌، پنجره‌ باران‌ خورده‌ چشم‌هاي‌ عاشقان‌ حسين‌ را هر كجاي‌ اين‌كره‌ خاكي‌ هستند ضريح‌ معرفت‌ بپوشان‌. چراغ‌ هدايتت‌ هميشه‌ پرنور باد.

این مطلب را از سایت زندگی در سایت خودم گذاشتم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:7  توسط رها  |